|
وقت سحر بود و طلوع صبحگاهان |
صبح خداجويان و شام روسياهان |
|
شط العرب در شعله هاي فتنه مي سوخت |
بر غنچه ها دست ستم بر خاك مي دوخت |
|
ام القري در بستر شب تاب مي خورد |
مرغ سحر از چشمه نور آب مي خورد |
|
پيك بشارت بر زمين كعبه مي تافت |
مهتاب بهر هديه نور نقره مي بافت |
|
ناگاه گلبانگ اذان از مكه برخاست |
صحراي يثرب را گل خورشيد آراست |
|
ديدند در يثرب طلوعي در طلوعي |
صبح سعادت داشت بس زيبا شروعي |
|
بوي بهاران داشت آن صبح دلاويز |
عطري كه كرد آكنده جان هر سحرخيز |
|
مهر و فلك آميخت با ماه زميني |
بر حلقه گيتي درخشان شد نگيني |
|
نوري برآمد ناگهان از بيت احمد (ص) |
زد خنده بر دنيا گل سرخ محمد (ص) |
|
انجم به بالاي خديجه نقره سودند |
كروبيان شعر تحيت مي سرودند |
|
مكه تو گويي غرق انوار خدا شد |
شب در قدوم ماه نخلستان فدا شد |
|
عقد ثريا بوسه ها بر خاك مي زد |
ماه زميني طعنه بر افلاك مي زد |
|
از بركت دخت نبي بانوي كوثر |
گرديد آن مهد جهالت بس منور |
|
صبحي دگر گرديد دنيا را مقدر |
در مقدم فخر زنان زهراي اطهر |
|
شد خيره هر چشمي كه بر اين گل نظر داشت |
گويي زمان در پنجه آهنگي دگر داشت |
|
خوش آن گذار ، آغاز صبح سرمدي گشت |
دنيا پر از بانگ سرود احمدي گشت |
|
زن را نسيب آمد جلالي بار ديگر |
با بضعهٌ مني به لبهاي پيامبر |
|
با نام آن گل ، سوره كوثر نوشتند |
در دامن پاكش گل عترت سرشتند |